تبليغاتX
گروه اقتصاد رازی - سوگند نامه پزشکی
محتاج دو پیمانه می معرفتیم
 سوگند نامه پزشکی

سوگند نامه پزشکی

سلام یه سلام از یه جنس دیگه ببخشید که این مدت نبودم و نتونستم بیام و باهاتون همراه بشم امیدوارم عذر من رو بپذیریدتو این مدت دلم برای همتون یه ذره شده بود از اون اخر باری که پست گذاشتم تا امروز دقیقا چهار ماه میگذره خیلی زیاده میدونم ولی باور کنید تو این مدت با مشکلات زیادی مواجه بودم به حدی که حتی نتونستم به ایمیلم سر بزنم و نامه هام رو بخونم خلاصه سرتون رو درد نیارم می خوام بگم من برگشتم و قول میدم حالا حالاها رفیقتون بمونم امیدوارم شما هم من رو فراموش نکرده باشین

اهان...شاید اگه تیتر اون بالا رو خونده باشین تعجب کنین "سوگند نامه پزشکی"ممکنه پیش خودتون فک کنین خوب این چه ربطی به اقتصاد داره باید بگم این مطلب بیشتر به خودم ربط داره بعدش هم به اقتصاد خیلی ربط داره .اما اول چرا به من ربط داره؟تو این مدتی که سعادت نداشتم در خدمتتون باشم شاید بگم به خاطر یه مشکلاتی مجبور شدم این مدت رو به بیمارستانهای مختلف شهر سر بزنم و این مدت تقربیا به همه بیمارستانهای شهر یه سرکی کشیدم و این باعث شد که یه چیزیهایی رو به چشم خودم ببینم که شاید قبل از این از اونها زیاد خبر نداشتم یه چیزیهایی که اشک ادم رودر میاره و شاید هم حرص ادم رو یه چیزیهایی مثل فقر که شاید در ظاهر خیلی ها مشاهده نشه ولی مطمئن باشین که همون خیلی ها در باطنشون کشته دست همین چیز کوفتی هستن که گفتم و چیزدیگه اینکه ما بیچاره ها داریم تو کشوری زندگی می کنیم که هیچکی به هیچکی نیست اصلا کسی به کسی رحم نمی کنه اینهایی رو هم که از زبون مردم مشنوین و یا از رادیو تلویزیون پخش میشه همش کشکه حرف اصلی رو تو این سرزمین پول میرینه دیگه باقیش رو بی خیال.

داشتم از مملکتمون حرف می زنم که باید دوستش داشته باشیم اخه تو احادیث دینیمون هست که:"حب الوطن من الایمان" ولی ناراحت نشین همین وطن ما طبق تحقیقات استاد پاریزی باستانی همون سرزمینی که گل سر سبد اقوام نفرین شده در قران یعنی قوم لوط توش زندگی کردن همون قومی که گلاب به روتون همجنس باز تشریف داشتن اونهم فقط اقایونشون(چه قد متمدن بودن اخه مردم اون ور اب حالا درکشون به اینجاها میرسه) و طبق همون تحقیقات محل زندگیشون همین بیابان خشک و بی اب و علف دشت لوت خودمون بوده وتازه یه چیزی دیگه طبق احادیث معصومین یکی از علائم اخر الزمان یعنی "دجال" که یه خوی شیطانی هم داره از اصفهان یعنی پایتخت فرهنگی سرزمینون میاد(اینا رو گفتم نگین از مفاهیم عمیق دینی چیزی حالیم نیست) مثل اینکه زیاد حاشیه روی رفیم یه کم ایسته کنم بعد برم سر اصل مطلب . ولی اصل مطلب در مورد تعدادی و شاید بیشتر پزشکایی که تو این شهر چاپ خونه باز کردن تا پله های طرقی خودشون رو از روی جون و مال مردم بدبخت این شهر طی کنن و اینجوری به مریخ وباقی طبقات اسمون برن نمی دونم ایا پزشکی که بیمارش رو تخت بیمارستان دولتی در حال جون دادنه ولی حتی یک بار هم در این بیمارستان دولتی بیمارش رو معاینه نمی کنه و وقتی سراغ جناب دکتر رو می گیری ایشون تهران تشریف دارن و به محض انتقال بیمارشون یه بیمارستان خصوصی سرو کله جناب دکتر در اتاق عمل اون بیمارستان پیدا میشه ادم رو به این فک می بره که این دکتر مملکت سوگند نامه پزشکیش رو کجا یاد نومده اند؟ و یا پزشکی که برای انکه بیماری را زود تر عمل کنه باید حق خون پدراقای دکتر رو به حسابشون واریز کنی تا بیمار شما عمل بشه از کجا امده؟ راستش این مدت به این فکر می کردم که اگه من جای وزیر بهداشت بودم قانون سوگند نامه پزشکی دکترها رو حذف می کردم که هر کدام از این عزیزان هر جوری که دلشون می خواد و مصلحت می دونن خون مردمان یکی از فقیر ترین نقاط این سرزمین رو بمکن دیگه احتیاجی هم به اون ژست سوگند یاد کردنشان هم نبود تا خدای ناکرده این عزیزان دچار عذاب وجدان نشن.

این شعر هم به افتخار همتون

تنها نرو ای هم نفس نذار به اخر برسم      تو این خزون به بهار منم مثل تو بیکسم

 

پی نوشت:ببخشید من تا حالا پی نوشت نداشتم دلیل این پی نوشتم هم اینه که فک می کنم مطالب بالا یه کم ممکنه دل خیلی ها رو که هر چند ممکنه این وبلاگ رو بخونن برنجونه به همین دلیل این بخش پایین رو اضافه کردم به مطالبم امیدوارم خوشتون بیاد.راستی یه تغییراتی اون گوشه هست اگه نظرتون رو بگین خوشحال میشم

جوانا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارد.پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
جوانا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد جوانا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست. سکه ها رو روي تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار..بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت..جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره جوانا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت..داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت:متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همة پول من است. من از کجا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پولها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد وگفت:آه چه جالب!!! فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه. بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينة عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار

|+| نوشته شده توسط یکی مثل تو در پنجشنبه هشتم شهریور 1386  |
 
 
بالا